السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

279

تفسير الميزان ( فارسي )

كنند ، و او در چنين محيطى از خدا خواست تا به زندان بيفتد و گفت : « رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْه » « 1 » بلكه خواست او اين بود كه اگر بيرون مىآيد در جو و محيطى قرار گيرد كه ديگر آن پيشنهادهاى نامشروع به او نشود و نيز محيط بر بىگناهى او در زندانى شدنش واقف گردد ، و در درجه سوم وقتى بيرون مىآيد باز به صورت يك غلام درنيايد ، بلكه در رتبه اى قرار گيرد كه لايق شانش باشد . و لذا نخست در همان زندان به دنبال رؤياى پادشاه وظيفه اى را كه يك نفر زمامدار نسبت به ارزاق رعيت و حفظ و نگهدارى آن دارد بيان نمود ، و بدين وسيله زمينه اى فراهم كرد كه شاه بگويد « * ( ائْتُونِي بِه ) * - او را نزد من آريد » و در درجه دوم وقتى آمدند و گفتند كه برخيز تا از زندان بيرون و به نزد پادشاه رويم ، امتناع ورزيد ، و بيرون آمدن خود را مشروط بر اين كرد كه شاه ميان او و زنان اشرافى مصر به عدل و داد حكم كند ، و با اين عمل زمينه اى چيد كه نتيجه اش آن شد كه شاه بگويد : « * ( ائْتُونِي بِه أَسْتَخْلِصْه لِنَفْسِي ) * - او را نزد من آريد تا از مقربان خود قرارش دهم » حال آيا چنين تدبيرى قابل طعن است ؟ و يا آنكه بهترين تدبيرى است كه براى رسيدن به عزت ، و نجات از بردگى و رسيدن به مقام عزيزى مصر و گسترش دادن عدل و احسان در زمين ممكن است تصور شود ؟ قطعا بهترين تدبير است كه علاوه بر آن آثار ، اين نتيجه را هم داشت كه پادشاه و كرسىنشينان او در خلال اين آمد و شدها ، به صبر و عزم آهنين و تحمل طاقتفرساى او در راه حق و نيز به علم فراوان و حكم قاطع و محكم وى پى بردند . و اما طعن بر رسول خدا به اينكه بگوييم آن جناب فرموده باشد اگر من جاى يوسف بودم به قدر او صبر نمىكردم . با اينكه گفتيم در اين صبر و تحمل حق با يوسف بود ، و آيا نسبت دادن چنين كلامى به آن جناب معنايش اعتراف به اين نيست كه يكى از خصوصيات پيغمبر اكرم اين است كه نمىتوانست در مواردى كه صبر واجب و لازم است صبر كند ؟ ! چرا معنايش همين است و حاشا بر آن جناب كه مردم را به چنين صبرى توصيه كند و خودش از انجام آن عاجز باشد ، و چگونه عاجز بود و حال آنكه قبل از هجرتش و همچنين بعد از آن در راه خدا و در برابر اذيتها و شكنجه هاى مردم آن چنان صبر كرد كه خداى تعالى به مثل آيه « وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ « 2 » » ثناخوانيش كرد . و نيز در الدر المنثور است كه حاكم در تاريخ خود و ابن مردويه و ديلمى از انس روايت

--> ( 1 ) سوره يوسف ، آيه 33 . ( 2 ) و در حقيقت ، تو بر نيكو خلقى عظيم آراسته اى ، سوره قلم ، آيه 4 .